آقای سروش! رابطه حقیقی دین با حکومت همان بنیادگرایی اسلامی است

کورش اعتمادی

دیانت، سیاست و قضاوت عنوان سخنرانی اخیرآقای عبدالکریم سروش در دانشگاه  ًدِلفت ًهلند بود که در 23 فوریه امسال در این دانشگاه برگزار شد. لازم است پیشاپیش این نکته را یادآور شوم، منبع اصلی بررسی موضوعات بحث آقای سروش در این جلسه، نوارِ گفتارِ شفاهی ایشان در این نشست میباشد که تا این لحظه نشرمکتوبی ازاین سخنرانی در دسترس نیست. بدین سبب در این کندوکاو نقطه ضعفی وجود دارد که انعکاس و یا بازگو کردن برخی از واژگان و گفتارها عین اظهارات ایشان نیست و صرفا ً نقل به معنی است. امّا همهء کوشش بعمل آمده است تا در ارائه تفسیر و تحلیل از موضوعاتِ مهمِ بحث آقای سروش دخل و تصرفی صورت نگیرد و رعایت بیطرفی کامل انجام گیرد.

آقای سروش در این نشست در آغاز اشاراتی به چالش بزرگ جوامع غربی با دولتهای دینمدار و گرایش شدید برخی جوامع به اصول بنیادی دین میکنند که در واقع این رخدادها را ایشان موجب برهم خوردنِ آرامش خاطرسیاستمداران غربی میدانند که دریافته اند به سبب گسترش دامنه نفوذ دین در بین جوامع بشری، پیشروی جهان بسوی سکولاریسم با موانع جدی روبرو شده است. آقای سروش اشاره میکنند پس از بقدرت رسیدن مذهبیون در ایران و رشد اسلام طالبانی در افغانستان جهان غرب دریافته است که دیگر دین امر خصوصی و در خود نیست، بلکه حادثه ای است که جایگاه و نفوذ دین در حوزه سیاست و جامعه را نسبت به گذشته تقویت کرده است. بر همین اساس آقای سروش تأکید میورزند اندیشه گران غرب با حادث شدن چنین رویدادهای سیاسی بویژه در مشرق زمین متوجّه شده اند که دین به مرحله ای از نفوذ و قدرت رسیده است که قادر است بر سیاست تأثیرات بسزائی را داشته باشد. از همین رو است آقای سروش در سخنرانی خود اظهار میدارند به سبب پیشروی نفوذ دین در حوزه سیاست، لیبرالیسم غربی مجبور شده است روزگاری که دین و سمبل های دینی را در جامعه آزاد و بحال خود رها کرده بود به ستیز بر علیه دین برخیزد. بدین شکل آقای سروش خاطر نشان میسازند که ًسکولاریسم سیاسی ً تبدیل به   ًسکولاریسم ستیزگرًی شده است که سر ستیز مستقیم با دین و سمبل های دین دارد.

آقای سروش دراین گسترهِ نبرد اشاره به دوشاخص مهّم در ارتباط با رابطه دین با حکومت میکنند؛ که اوّلی رابطه ای است حقوقی و دیگری رابطه حقیقی دین با حکومت است. آقای سروش معتقدند در عصر مدرنیت این دو ویژه گی دو اصل انکار ناپذیر در جوامع مدرن امروزی محسوب میشوند. ایشان همچون بسیاری دیگر از اندیشه گران سکولار باور دارند یک رابطه حقوقی بین دین و حکومت وجود دارد و آن اصل جدائی دین از حکومت است. آقای سروش در این بخش از گفتار خود اظهار میدارند که حکومتِ مدرن با همه  داد و ستد میکند ولی با هیچیک از آنها قوم و خویش نمیشود، و بالطبع این یک رابطه ارادی از سوی حکومت است که تصمیم میگیرد با برابر برشمردن حقوق یکسان برای همهء در برابر قانون، امتیاز ویژه ای را برای دینِ خاص قائل نشود و پیوند خویشاوندی با هیچیک از آنها نبندد. به گمان من تا این جای گفتار آقای سروش درگستره مفهوم سکولاریسم منطقی و درست است. ایشان هم همانند هر اندیشه گر و سیاستمدار عرفیگرا پایبند به اصل برابری همهء باورهای سیاسی و دینی در برابر قانون در حکومتی سکولار هستند که در واقع این اصل ازویژگیهای بارز هر نظام سیاسی عرفی است. امّا آنجا که به مبحث گفتار آقای سروش در ارتباط با رابطه حقیقی دین با حکومت باز میگردیم نکات پر ابهامی وجود دارد که به گمان من بزرگترین نقطه چالش عرفیگرایان با  ًنو اندیشان دینی ً است.

در ارتباط با رابطه حقیقی دین با حکومت نکات مهمی در سخنان آقای سروش مطرح است که جای تحمل و تعمق دارد. آقای سروش در این خصوص اشاره میکنند؛ این اشتباه بزرگی است که دولتهای سکولار فکر میکنند همه مردم می بایست بی دین شوند. آقای سروش معتقدند بین دین و سیاست یک رابطه حقیقی وجود دارد که خارج از اراده همگان است. ایشان تأکید میورزند سیاست از دین تغذیه میکند و همچنین دین از سیاست که بعبارتی دین و سیاست تأثیر متقابل بر یکدیگر میگذارند. بدین خاطر آقای سروش مابین ً سکولاریسم سیاسیً  و ً سکولاریسم ستیزگر ً تفاوت قائل است.

بنظر آقای سروش سکولاریسم سیاسی همان حکومت مطلوبی است که تبعیض قائل نمیشود همه را به یک چشم نگاه میکند و حقوق مساوی برای همه در نظر میگیرد. امّا در ارتباط با رابطه حقیقی دین با حکومت و تأثیر دیانت بر سیاست آقای سروش مسائلی را مطرح میکنند که نقض کاملِ اوّلی است. در همین رابطه ایشان اظهار میدارند اکثریت جامعه  ما مسلمان هستند، یک چیزی را می پسندند و یک چیزی را نمی پسندند. این نا پسند و پسندِ جامعه بر سیاستهایی که دولت اعمال میکند تآثیر میگذارد و دولت هم نمی تواند نسبت به آنها بی تفاوت باشد. آقای سروش میگویند آنطور که سکولاریسم پیش بینی کرده بود رابطه حقیقی دین با حکومت ضعیف نشده و کماکان برقرار است، و همین موضوع است که برخی را به ستیزه جویی با دین واداشته است. آقای سروش معتقد است رابطه حقیقی دین با حکومت میبایست مورد توجّه قرار گیرد و انکارناپذیر است. ایشان ابراز میدارند روح دین در ادبیات، هنر و موسیقی دمیده، هرچند که بنام دین کارهای بدی هم صورت میگیرد و بنام دین بسیاری کشته میشوند که میبایست این آفات زدوده شوند. در ادامه آقای سروش به مسئله پلورالیسم سیاسی و تنوع در سیاست و تبدیل کثرت به وحدت اشاراتی میکنند که ایشان این تفکر آخری را اقدامی غلط و نشدنی برمیشمارند. آقای سروش در اظهارات خود به باورمندی خود به تنوعِ اعتقادات به همان شکلی که تنوع و تکثر در مدرنیت وجود دارد صحّه میگذارند. ایشان معتقد است از پلورالیسم دینی به پلورالیسم سیاسی خواهیم رسید و این چیزی است که روشنفکران دینی بر آن تأکید دارند. آقای سروش باور دارند اگر پلورالیسم به رسمیت شناخته شود آزادی وارد جامعه میشود. ایشان همچنین به رابطه اخلاق با حکومت اشاره میکنند که رابطه ای جدا نشدنی است. بزعم ایشان این رابطه هم بصورت حقوقی و هم بصورت حقیقی وجود دارد. آقای سروش میگویند اخلاق امری است که به دین تعلق ندارد و موضوعی است فرا دینی و وقتیکه حکومت با افراد مدارا میکند این در واقع یک اصل اخلاقی است. امّا در جایی دیگر ابراز میدارند ادیان سرچشمه اخلاق هستند ( یک بینش غیر منطقی  و تناقض آمیز آنجا که ابتداء میگویند اخلاق امری است غیردینی ولی در جایی دیگر ادعا میکنند ادیان سرچشمه اخلاق هستند. و امّا کدامین اخلاق دینی؟). در ادامه این مباحث آقای سروش اظهار میدارند اگر دولتهای غربی تاکنون باقی مانده اند بدلیل روح مسیحیت است که بر آنها تأثیر میگذارد و اینکه سنت ها در جامعه ذایل نشده اند (بعبارتی دیگر و بزعم ایشان حتما ً می بایست پذیرفت روح و اخلاق اسلامی برای حفظ موجودیت و هویت سیاسی، اجتماعی و اخلاقی جامعه ضروری است و یقینا ًهم نمی بایست سنت ها را تخریب کنیم، ولی آفات آنها را میبایست بزدائیم).

بهررو همانطور که از پیش اشاره کردم در بخش گفتار آقای سروش در ارتباط با رابطه حقیقی دین با حکومت هزاران نکته و پرسش وجود دارد که به گمان من این نکات امروز تبدیل به حفره ای عمیق بین بینش روشنفکران عرفیگرای جامعه ما با طرز تلقی  ًنواندیشان دینی ً از دین و جایگاه دین در عرصه سیاست و جامعه شده است. اینکه در مبحث رابطه حقیقی دین با حکومت تأکید میشود که سیاست از دین تغذیه میکند و متأثر از دین است، در حقیقت این اصل زیر پا گذاشتن اساس عرفگیری است که جدایی کامل دین از حکومت را مدّ نظر دارد. مفهوم رابطه حقیقی دین با حکومت از دیگاه آقای سروش به یک معنا صدور مجدد روادید به اسلام است که به حوزه سیاست وارد شود و  بر سیاست تأثیر بگذارد. به گمان من این پرسشی است عمومی که ًنواندیشان دینی ً موظف هستند پاسخگو باشند که محدوده مرزهای تأثیری گذاری دین بر سیاست تا به کجا است؟ آیا عرصهِ این تأثیر گذاری حوزه های سیاست ، فرهنگ ،اجتماع و اقتصاد است؟ و یا شامل حوزه های دیگر اجتماعی میشوند که شالوده های اخلاقی جامعه را تشکیل میدهند؟ مکانیزم این تأثیری گذاری چیست و چگونه است؟ آیا اهرم قدرت آن ابزار لازم برای تأثیری گذاری است؟ همان طریقتی که آقای خمینی 31 سال پیش برگزید که ابتداء قدرت سیاسی را از آن خود و دار و دسته اش کند و سپس با زور ودرفش داغ جامعه را اسلامیزه کنند؟ و یا نه ابزار کار شما جهت تأثیر گذاری دین بر سیاست به گونه ای دیگر است که جامعه از آن بی خبر است؟ پاسخ بایستی روشن و صادقانه باشد اینکه چگونه و تحت چه ضوابطی قرار است دیانت بر سیاست تأثیر بگذارد و اساسا ً چرا انجام این رخداد برای جامعه ضروری است؟ 

امّا پرسشی با اهمیت تر مسئله موضوع  اسلام بمثابه دین است که برخی از ًنو اندیشان دینی ً از جمله آقای سروش بر آن اصرار میورزند. یا اینکه به کرات تأکید میشود که اسلام دینی است که میبایست در نهایت به یک امر خصوصی تبدیل گردد. موضوعی ناباوارنه! اگر به واقع شما اسلام را صرفا ً یک دین و موضوعی خصوصی میپذیرید پس چه اصراری است که میخواهید آنرا دوباره به یک حوزه عمومی یعنی سیاست بکشانید؟ این چه دینی است که بنا دارد در حوزه سیاست حضور داشته باشد، بر سیاست تأثیر بگذارد ولی کماکان ادعا شود که دین امری است خصوصی!!! این تفکر مصداق همان اندیشه بنیادگرایی است که میگفت سیاست ما عین دیانت ما است و دیانت ما عین سیاست ما است. و در واقع این برداشت از محتوی و مفهوم اسلام هم حرف بی ربطی نبوده، چرا که با یک بررسی اجمالی از  تاریخِ پیدایشِ اسلام در شبه جزیره عربستان تا حمله اعرابِ مسلمان به کشورهای همسایه و حکمرانی خونبار جانشینان محمّد بر سرزمین های اشغالی تا همین استیلای فاجعه بار ملایان بر کشورما، این حقیقت عیان میشود که اسلام پیش از هر چیز اندیشه ای است سیاسی تا صرف دینی. بویژه تاریخ ورود اسلام شیعه به ایران در پنج قرن پیش توسط سرسلسله خاندان صفویه، شاه اسماعیل صفوی، حکایت از تاریخ خونباری میکند که بین ملایان  با حکومتهای مرکزی بر سر تقسیم قدرت وجود داشته. و گاه این رقابت  از آنچنان شقاوت و بی خردی برخوردار بوده که در نهایت منجر به کوچکتر شدن خاک ایران و ویرانی مملکت شده است. آنچه که قصد دارم با این اشارات مختصر تاریخی مطرح کنم این است که تأکید ورزم که اسلام بر خلاف برداشت و تعریف شما هرگز یک پدیده دینی صرف نبوده است، بلکه پیش از هر چیز تفکری است سیاسی که شدیدا ً هم از آغاز میل به تجاوز و هجوم به سرزمینها ی دگر را داشته است و تا بامروز هم بنیادش بر بی اخلاقی استوار بوده است. آقای سروش! به گمان من شما و دوستانتان کاری دشواری را در پیش روی دارید که حداقل برای ملّت ایران اثبات کنید که اسلام صرفا ً دین است، کاری به سیاست ندارد و ترویج گر اصول اخلاقی انسانی و پسنده ای است. البته من تصور میکنم اصول اخلاقی را که اسلام در همهء دوران حضورش در جهان بویژه در دوره اخیر تحت حاکمیت جمهوری اسلامی در کشورما رواج داده است از فجایع بشری محسوب میشود که هرگزدر جایی دیگر از این کره خاکی تجربه نشده است. من بواقع نمیدانم که شما از کدام روابط اخلاقی در اسلام دفاع خواهید کرد که ملایان در طی سه دهه از حاکمیت نکبتبار خود بر ایران از انجام آنها کوتاهی نکرده اند؛ از اعدام کودکان و زنان جوان در ملاء عام گرفته تا از تجاوز به دختران و پسران نوباوه ایرانی که در سه دهه از عمر جمهوری اسلامی بصورت یک شیوه اقرار گیری و تحقیر انسانها توسط پاسداران اسلام در زندانهای رژیم رواج داشته است. نگوید که این اعمال شنیع و غیر انسانی که بنا به حکم مستقیم رهبران روحانی در کشور انجام گرفته اند، هیچ ربطی به اسلام ندارد و از آفات اسلام است. شما چه بپذیرید و چه انکار کنید آوردندگان و منادیان اسلام تشیع در ایران همین آیت الله های ریز و درشت در مملکت هستند. هیچ کس نمیتواند مدعی گردد که از ملایان بیشتر مسلمان تر است و شناخت بیشتری از اسلام دارد. آقای سروش اسلام و اصول آن همان چیزی است که چهارده قرن مردم ایران و منطقه را تحت اراده خود قرار داده است و ابزار این اراده ستم پیشگی هم قدرت سیاسی بوده است. اسلام منحی قدرت سیاسی و حاکمیت ولائی و الهی معنی ندارد. اصلِ قدرت سیاسی در اسلام از همان آغاز پس  از انتخاب محمّد بعنوان بانی این کیش تا حکومت ولائی خمینی و خامنه ای اصلی انکار ناپذیربوده است. و بهمین خاطر میتوان امروز موضوع گفتار شما در ارتباط با رابطه حقیقی دین با حکومت را درک کرد که معتقدید بهر رو سیاست از دین تغذیه میکند و دین از سیاست.

گاه میاندیشم که شاید شما و دوستانتان از اسلامی دیگر صحبت میکنید که تاکنون در طی این چهارده قرن برای همگان ناشناخته مانده است و هیچ خویشاوندی هم با فرهنگ قمه زنی، سنگسار، اعدام کودک و زن باردار، خوار شمردن زن، ترویج فحشای اسلامی و قانون ازدواج های موقت، کشتار دسته جمعی دگر اندیشان، به حراج گذاشتن عزّت و خاک مملکت و تاراج ثروتهای ملی مردم ایران برای تقویت تروریسم اسلامی در منطقه ندارد. آقای سروش! شما و دوستانتان 30 سال فرصت داشتید که شجاعانه و سرفرازانه، همانند بسیاری دیگر از مبارزین و اندیشه گران ایرانی، علیه جنایت رژیم اسلامی صحبت کنید و ظلم رهبران دین در ایران بر علیه مردم را محکوم و تقبیح کنید. و من در واقع در مقامی هم نیستم که خواسته باشم قضاوت کنم شما تا چه میزان به این وظیفه انسانی خود پایبند بوده و عمل کرده اید. به گمان من ملت ایران، ملتی بزگوار راست کردار راست پندار و راست گفتار است. بخشنده و مهربان است و این ویژگیها همه ریشه در فرهنگ و اخلاقیات کهن مردمِ این سرزمین دارد. و انتظار این است بویژه از شما و دوستانتان که دیگر از این سرای ظلم به یکباره دل بکنید، صادقانه و بروشنی از ویژگیهای آن اسلامی بگویید که آفات زده، انسان کش و آزادی کش نیست. اسلامی که پیام آور ظلم، تباهی و ویرانگری نیست. آقای سروش براستی این اسلام بی آفت چیست و در کجای این جهان تجربه شده است؟

کورش اعتمادی

استهکلم 4 مارس 2010

Dr. Saeed Ganji’s Speech for US.Congressmen

Ladies and Gentlemen

Allow me to express my gratitude to the Honorable Congresswoman Sue Myrick and her staff for sponsoring this event.  I would also like to thank everyone else involved, especially Mr. Polk, in making this discussion possible

Iran is today the topic of countless books, articles, television reports, movies, and coffee shop discussions.  By now, everyone is aware of the dismal state of human rights in Iran, of the Iranian people’s struggle for freedom, and of the Islamic Republic’s quest for a nuclear bomb.  It seems that with every passing moment, the need to address all these issues becomes more and more pressing

From the Iranian people’s perspective, the Islamic Republic’s 31-year record conveys a tragic story of outrageous human rights violations, political isolation and disgrace, unforeseen economic turmoil, and international terrorism.  From the American perspective, as provided in one of the latest Presidential National Security Directives, the Islamic Republic of Iran constitutes the world’s greatest threat to international peace, security, and stability.  So what, then, is to to be done

For many years, policymakers and academics, as well as Islamic Republic sympathizers, argued that shortcomings in Iran could be remedied by a process they termed “reform.”  Indeed, in the 1990’s we were introduced to a phenomenon called the reform movement, which many believed could satisfy the demands of the Iranian people and lift the concerns of the international community.  Faith in this “movement,” however, was misplaced

A simple analysis of the Islamic Republic’s Constitution reveals that the Iranian political system is polluted with undemocratic elements that maintain significant, and often ultimate, power.  Such obstacles to democracy, accountability, and transparency include the Guardian Council, the Assembly of Experts, and the Supreme Leader.  Add to this the shadowy authority of the mafia-like Islamic Revolutionary Guards Corps and it becomes very clear that it is nothing short of laughable to place much stock in the results of “elections” in Iran, even in the Iranian presidential election.  Therefore, the Islamic Republic’s Constitution defines and sustains a system that is neither democratic, nor representative, nor reformable

The foreign policy of the Islamic Republic is a separate issue.  For one thing, it is unclear who directs Iran’s foreign affairs.  President Ahmadinejad and his administration

likely do not have the final say.  Despite this ambiguity, however, we can come to an understanding of the Islamic Republic’s foreign policy by considering the nature of the Islamic Republic and analyzing its past behavior

Over the course of the past year, the United States has made numerous overtures to the Islamic Republic in hopes of addressing and resolving certain critical issues of regional stability and international security.  The fact that the United States has yet to receive anything remotely favorable in response should serve as a good lesson for policymakers and analysts

Such diplomatic stagnation, or rejection, as I believe it would be more aptly put, is illustrative of how central anti-Americanism is to the Islamic Republic.  The Islamic Republic will not talk to the United States or make concessions to the West.  Why?  Because if it wishes to remain “the Islamic Republic,” it simply cannot.  In other words, ideologically, the Islamic Republic was founded upon the pillars of anti-americanism, anti-zionism, anti-westernism, anti-imperialism, etc.  Indeed, the Islamic Republic’s very existence is rooted in diametric opposition to what it perceives and presents as the chief evils of this world.  Thus, a change in behavior would implicate a betrayal of principles sacred and essential to the Islamic Republic’s survival

To sum up the aforementioned two points, the Islamic Republic’s Constitution guards against political change from within while the Islamic Republic’s culture forbids a significant change in the Islamic Republic’s dealings with the outside world

Once we see that the Islamic Republic is not democratic, accountable, or representative of the Iranian people; once we understand that the current regime in Tehran is not reformable; once we acknowledge the determination of the Iranian people in achieving liberty and self-determination through systemic political change; and once we realize that the Iran dilemma is an international issue and requires the participation and cooperation of a broad coalition of forces and interests, then we must adopt a policy of regime change for Iran

But how can we effectively pursue regime change in Iran?  War and any other form of military aggression should not be an option.  Instead, the key to supporting regime change in Iran is pressure on the Islamic Republic.  We must remember that the most difficult element of the regime change equation is already present.  Indeed, public discontent and desire for regime change in Iran is quite potent, as evidenced by numerous episodes of criticism and unrest, such as during the popular uprisings of the past several months

Pressure on the Islamic Republic will be certain to support the Iranian people just enough so that they can achieve systemic political change themselves.  One form of pressure is diplomatic.  For example, a coalition of countries can recall their ambassadors from Iran in protest of the Islamic Republic’s violations of human rights and disregard for international legal obligations.  While the United States does not maintain diplomatic relations with Iran, it can use its influence to encourage other countries to take such a stand

Another form of pressure can be divestment from companies that do business with the Islamic Republic and its various arms.  Divestment has worked in other situations, such as in dealing with apartheid South Africa, to raise awareness, provide moral support, and cripple the government.  With Iran, we already see numerous companies vowing to no longer do business with the Islamic Republic, both because of sanctions and for fear of tarnishing their public image

Before anything like this can occur, however, the United States must choose a side in its dealings with Iran.  Is the United States going to stand with the Iranian people or with the Islamic Republic?  In recent months, the people of Iran have chanted repeatedly, “Obama, Obama, either with them or with us!” insisting that the United States make its choice.  In other words, the carrots and sticks approach presently preferred by the Obama administration is not only confusing and ineffective, it is also a slap in the face of the Iranian people, whom I must emphasize are the most Western-friendly, America-loving, educated, peaceful and moderate population in the entire Middle East

The theory spun by Islamic Republic sympathizers that Iranians are distrustful of the United States and cautious of anything American is entirely false.  If anything, the Iranian people are disappointed in the United States, which they view as a beacon of hope for freedom and prosperity around the world, for not having done more in the recent past to support them.  Indeed, if the Iranian people were not interested in drawing support from the Western world, and specifically from the United States, then why would many of their signs and slogans be in English?  In fact, the Iranian people are crying out the United States for help, and any dialogue with Iran has to be with its people first and foremost

In closing, the people of Iran will, sooner or later, achieve their goals and win this struggle for freedom.  With the help of the international community, however, they will do so faster and with less trouble. Iranians will not forget those who stood beside them in their struggle.  They will not forget the noble governments who put them before their oppressors. The free world needs to understand that the only way Iran will change is if Iran undergoes regime change, in which case the Iranian people, the countries of the Persian Gulf, and the rest of the world will be in a much better position to achieve peace, political stability, and economic prosperity

Respectfully Submitted

Dr. Saeed Ganji

National Union For Democracy in Iran

Secretary General

Washington, DC

ًجنبش سبز ً، هویتی مجعول و ناشناخته

کورش اعتمادی

استهکلم 22 فوریه 2010

koroush_etemadi@hotmail.com

بهررو انتظار بزرگی بود که از  ًجنبش سبز ً بمثابه کُنشی اجتماعی میرفت که درسی و یکمین سالگرد انقلاب اسلامی در ًمیدان آزادی ً پیش روی رئیس جمهور رژیم اسلامی متشکل، باتدبیر و هدفمند به مصاف جمهوری اسلامی برود. این انتظار از آن جهت بزرگ و غیر عقلانی بود که میدانیم  ًجنبش سبز ً در طی ماههای اخیر پس از اعلام موجودیتش نه هرگز به وظایف اولیه خود که شاخص های هر کُنشِ مدنیِ مستقل است عمل کرد و نه بدان وظایف واقف است. جهت درکِ دقیقترِ موضوع ضروری است در اینجا ابتداء اشاراتی کلّی به مفهوم و ویژگیهای مشترکِ کُنش های مدنی مستقل داشته باشم که جملگی در هرشرایطی جنبش هایی رهائیبخش و ضد استبدادی هستند. این اشارات از آن جهت ضروری است تا هر چه بیشتربه کاستیهای جنبشِ موسوم به  ًجنبش سبزِ ً که پیشتر با این عنوان مطرح است پرداخته باشیم، تا بدین طریق به توهمات خود نسبت به آینده  آن با کم و کیف امروزیش پایان بخشیم. خوب بیاد میاورم در 25 نوامبر 2009 در مقاله ای تحت عنوان ًجامعه مدنی پیش شرط استمرار دمکراسی، ولی نه شرط تحقق آن ًکه اقتباسی بود از پژوهش دوجامعه شناس برجسته آمریکایی، جین کُهن و آندریو آرتُو[1]، موضوعاتی را در خصوص ویژه گی و اهداف استراتژیک جامعه مدنی و یا کُنش های مدنی طرح کرده بودم که اشاره مجدد به آنها در این نوشتار پیش درآمد شناخت هر چه بیشترما از ماهیت و محتوای پدیده ای بنام  ًجنبش سبز ً است. در آن مقاله در رابطه با تعریف و اهداف واقعی جامعه مدنی بعنوان کُنش اجتماعی با هدف دمکراتیزه کردن ساختارهای غیر دمکراتیک قدرت نوشتم:

پروژه جامعه مدنی  یک پروژه انتقادی به نظامهای سیاسی استبدادی  است. پروژه  جامعه مدنی، پروژه توسعه دمکراسی و پروژه ضد قدرت است. پروژه جامعه مدنی، پروژه یک اپوزیسیون دائمی علیه نهادهای قدرت  بویژه علیه نهاد دولت است. پروژه جامعه مدنی، پروژه تشکل یابی مستقل شهروندان فاقد قدرت است. پروژه جامعه مدنی، پروژه متشکل شدن گروه های اجتماعی کار در سازمانهای صنفی خود میباشد. پروژه جامعه مدنی، پروژه اتحاد اقوام جهت احقاق حقوق مستقل قومی و فرهنگی خود میباشد. پروژه جامعه مدنی، پروژه تأسیس مطبوعات مستقل، مستقل از نهادهای سیاسی و اقتصادی است که در جهت افشاء و پیشگیری از رشد فساد و تعدی به حقوق شهروندان یک جامعه فعالیت میکنند. در یک کلام پروژه جامعه مدنی، پروژه اتحاد جامعه علیه دولت است[2].

در واقع این درکِ مشخص از ویژگیهای جامعه مدنی ومجموعه کُنش های اجتماعی ضد استبدادی در دوران معاصر است که توسط  دو جامعه شناس آمریکایی و دیگرپژوهندگانِ موضوعات اجتماعی به آنها پرداخته شده که مبتنی است بر تجربیات مبارزات اجتماعی ملل مختلف جهان که با انقلابات موسوم به ًانقلابات مخملین ً موفقّ گردیدند آزادیهای سیاسی و مدنی خود را بازیابند. ماحصل همهء این تلاش ها دگرگونی در ساختارهای سیاسی نظامهای بسته ای بودند که دردهه های 70 و 80 میلادی شرق اروپا و آمریکای لاتین را در احاطه خود داشتند. با بررسی مجموعه مباحث تئوریک در غرب که در ارتباط با اهداف و ویژگیهای جنبش های اعتراضی مدنی مستقل ارائه داده شده، از همان آغاز تأکید کردم  ًجنبش سبز ً بمثابه کُنش مدنی هویتی نامعلوم دارد، فاقد استراتژی و راهکارهای مبارزاتی مستقل است که جمهوری اسلامی را وادارد در مقابل مطالبات دمکراسیخواهانه مردم سرتکریم فرود آورد. از همین رو با توجّه به شعارها و عملکردهای ًجنبش سبز ً از آغاز تا بامروز به دشواری میشود آنرا در قالب یک جنبش مدنی مستقل قلمداد کرد که در گام نخست هدفش میبایست دمکراتیزه کردن ساختارهای غیردمکراتیک نظام اسلامی در کشورمان باشد. رهبران اصلاح طلب ًجنبش سبز ً بارها اعلام کرده اند هر خواست سیاسی فراسوی نظام جمهوری اسلامی برای آنها غیرقابل پذیرش است. آنها جمهورهای اسلامی را با کمی تعدیل های سیاسی و بازگشت به شرایط سیاسی دهه نخست این نظام میخواهند که آیت الله خمینی ولی امر بوده و سران حزب جمهوری اسلامی مدیران طراز اوّل سیاسی کشور محسوب میشدند. با توجّه به حدود و انتظارات رهبران اصلاح طلبِ  ًجنبش سبز ً این کُنش اجتماعی هرگز با این کیفیت به مطالبات واقعی یک جنبش اجتماعی مدنی دست نخواهد یافت و آنچه که امروز از بررسی این رویداد سیاسی میشود نتیجه گرفت این است که  ًجنبش سبز ً در نهایت تبدیل به ابزار امتیازگیری جناح های حکومت از یکدیگر در جنگ قدرت شده است. از همان آغاز بواسطه بحران هویت و نامعین بودنِ شاخص ها و استراتژی ًجنبش سبز ً تأکید داشتم پدیده ای بنام  ًجنبش سبز ً تحت عنوان کُنش مدنی مستقل و دمکراسیخواه موجودیت عینی نداشته و خواستِ رهبرانِ اصلاح طلب این حرکت هرگز متوجه دگرگونی اساسی در ساختار حکومت اسلامی نیست. امّا در کوران این بحرانِ هویت هرگز منکر جنبش اعتراضی مردم آنهمه در پهنه ای گسترده علیه رژیم اسلامی نبوده ام. جنبش اعتراضی مردم در سطحی گسترده علیه حکومت واقعیتی است انکارناپذیر. این اعتراضات در همهء دورانِ مبارزات جانانه مردم علیه رژیم وجود داشته است، گاه بالقوه و گاه بالفعل. امّا از آنجائیکه تاکنون این اعتراضات فاقد سازمان رهبری مستقل بوده، جامعه نتوانسته است در پیکار بزرگ اجتماعی خود علیه حکومت ملایان در دورِ اخیربه خواستهای مطلوبِ آزادیخواهانه خود دست یابد.

با این مقدمه قصد داشتم پیش از هرچیزبه برخی از کوشندگان سیاسی نکته مهمی را یاد آور شوم، اینکه بسیار دشوار خواهد بود با معیارها و عنوانهای مذهبی که تولیدات ذهن و باورِ اتاق فکر ًنواندیشانِ دینی ً است کارزارِ مدرن و پیشرفته ای را علیه جمهوری اسلامی براه بیاندازیم. این نکته بسیار مهم است که هرگز با هویت سیاسی جعلی متأثر از گزینه های ناشناخته دینی نخواهیم توانست باور و اعتماد مردم را به مبارزه جدی علیه رژیم جلب کنیم. چه بخواهیم و چه نخواهیم عنوان ًجنبش سبز ً با نام رهبران اصلاح طلب حکومت عجین شده است که همیشه اذعان داشته اند هرگزسرستیز با اساس نظام جمهوری اسلامی را ندارند. وحال در شرایطی که جامعه از دیدگاهها و عملکردهای نخبگانان سیاسی کشور در رابطه با اعتراضات اخیر مردم علیه جمهوری اسلامی آگاهی یافته اند، و متوجّه شده اند نیت نهایی رهبران اصلاح طلب حکومت از ًجنبش سبز ً، اصلاحات در چارچوب نظام است پس چه اصراری است ما کماکان برای تبدیل شدن به بدیلی سیاسی در مقابل رژیم از عنوانهای سوخته آنها بهره جوئیم. بی تردید جامعه سیاسی سکولار ایران خود دارای توانمندیهای لازم جهت یک همکاری مستقل و مستقیم در همهء عرصه ها با یکدیگراست، حتی در انتخاب عنوانی برای سامانه سیاسی خود که بنا دارد تاروپود رژیم اسلامی را درهم کوبد.

کورش اعتمادی

استهکلم 22 فوریه 2010


[1] Jean L Cohen  and Andrew Arato, The Civil Society & The Political Theory, Massachusetts Institute of Technology, 1992.

[2] http://poshtibanan.org/index.php?option=com_content&task=view&id=1168&Itemid=35

بالای صفحه